ماهی کوچولو

بی شک او بی من هم خواهد زیست، من نیز بی او به یقین خواهم زیست،لیک در این میان زندگی ،این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک می ماند


 

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا. از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... ام  خسته
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش.
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام .
چرا. پس کو صداقت و محبت اندکی محبت
در میان دل مردم همش نیرنگ پیداست..نیست
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست

دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
سفره ی دل مردم همش دروغ است وبه ظاهر پاک و صادقانه

             


 

 

شبی غمگین شبی بارونی و سرد   مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند      مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است    ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندونست        که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید      اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

      


 

بازهم آقایون!!!!!!!

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی .

 

دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود
گفت :"متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم
,
تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه ."

"این عمل ، کاملا در مرحله أزمایش ، ریسکی و خطرناکه
ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره
,
بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هز ینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین ."

اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردن ,
 
بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :" خب , قیمت یه مغز چنده؟";

دکتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یک مرد و 200$ برای مغز یک زن ."

موقعیت نا جوری بود , أقایون داخل اتاق سعی می کردن نخندند و نگاهشون با خانمهای داخل اتاق تلاقی نکنه , بعضی ها هم با خودشون پوز خند می زدند !

بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که :
 "
چرا مغز آقایون گرونتره ؟ "

دکتر با معصومیت بچگانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که :
"
این قیمت استاندارد مغزه
!
ولی مغز خانمها چون استفاده میشه، خب دست دومه وطبیعتا ارزونتر
!! . "
این مطلب رو برای تمام خانمهای باهوشی که به یه لبخند نیاز دارن بفرستین
..

 

قهقهه


 

امان از دست آقایون

 

  خندهقلبخنده

چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟

به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند!

اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟

خانم، چرا که آقا راه را گم می کند!

چرا مردها همیشه خوشحالند؟

چون آدم های بی خیال فقط می خندند!

چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟

 

زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند!

شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد!  

 

 

ورزش کنار دریای آقایون چیست؟

هر موقع خانمی را می بینند شکم هایشان را تو می دهند!

فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟

نرخ اوراق بهادار رشد می کند.

خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟

من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم. 

 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند؟

1- فکری ندارند !

 2- کاری ندارند !!!

 

آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟

 

''
کثیف'' و '' کثیف اما قابل پوشیدن'' !!!

چه کسی می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 میلیون تومانی بخرد و یک سیستم صوتی 4
میلیون تومانی بر روی آن نصب کند؟!

 

تنها یک مرد.

شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟

زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند!  

 

نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟

چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند

 

 

.

قضاوت به عهده خودتون ؛من هیچی نمیگم ! قهقهه


 

 

برای تو::... می نویسم از تو و برای تو ، بدون هراس از خوانده شدن ، بگذار همه بدانند ... می نویسم برای تو ، برای تویی که بودنت را نه چشمانم می بیند ، و نه گوش هایم می شنود ، و نه دستانم لمس می کند. تنها با شعفی صادقانه با دلم احساست می کنم .

 


 

 

پشت تلخی های داستان زندگی روزمره آدم ها،همیشه پای یک جور بدی در میان است....

یا به هم دروغ گفته اندیا از چیزی ترسیده اند یا نسبت به هم بی وفا بوده اند...

واقعاً کدام صفت از صفت های بد از بقیه بدتر است و میتواند ریشه های بودن آدم را بخشکاند؟!

دروغ از همه بدی بدتر است؟!وقتی با گفتنش چیزی در دنیا می میره مثل اعتماد،باور آدم ها...

به راستی ترس از همه بدی ها بدتر است؟!وقتی راه عبور آدم هارو می بندند و قلب را تبعید می کنند به جزیره های نامسکون توقف....؟!

بی وفایی از همه بدی ها بدتر است وقتی عصاره دروغ و ترس را می گیرد و می چکاند در منفذهای ریز روح آدم ؟!

خوب که نگاه می کنی می بینی بدی هی در عالم پخش شده اند و همه جا ترکیبی از دورغ ترس آدم های بی وفا دور دنیا پراکنده است.ما ذره های کوچک دروغ و ترس و بی وفایی را در خیابان های شهر نفس می کشیم و یادمان می رودکه در قبال این همه آلودگی ماسک به صورتمان می زنیم...!!


 

 


 

 

قاصدک حرف دلم را تو فقط می دانی ، نامه عاشقیم را تو فقط می خوانی ، قاصدک هیچ کس با من نیست ، همه رفتند ، تو چرا می مانی


 

 

Love is like playing the piano. 

First you must learn to play by the rules, 

then you must forget the rules and play from your heart.

 

 

 

Sometimes we make love with our eyes. 

Sometimes we make love with our hands. 

Always we make love with our hearts.

 


 

 

                 

 

 

it's time to be a big girl now, and big girls don't cry ..


my eye again ..

 

miss u

I miss you and you dont care!!

I love you, and i always did,

we were friends but YOU never did..

You knew that i loved you so much, 

but you didnt care

 

 

 

 


 

مرد؟!!

در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است

                                            صداقت گل نایابی است

و در آئینه چشمان شقایق ها

                                           عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست

 به چه کس باید گفت؟

                                            "با تو خوشبخت ترینم"

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

                                            هر کسی غصه اینکه چه میکرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

                                          خودمانیم زمین اینهمه نامرد نداشت

            


 

بهار غریب

من به درماندگی صخره و سنگ
 من به آوارگی ابر ونسیم
 من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 
شعر چشمان تو را می خوانم
 چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
 تو تماشا کن
 که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
 از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
 و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
 و نه یاری دیگر
حیف
 اما من و تو
دور از هم می پوسیم
 غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
 دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
 از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
 با خود خواهم برد

حمید مصدق


 

 

خدایا تو خود میدانی انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است


 

 


 

دلم گرفته ای خدا...

امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته است....آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری، بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی است انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از خودم و سادگی ام حالم به هم می خورد! نمی دانم چطور باور کردم؟ چطور حرفهایت را باور کردم؟ من؟ من با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم آمد! حرف هایت را در کادوی هزار کلمه ی عاشقانه پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!آن قدر به گوشم خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی معناست، که تو    نیمه ی گمشده ام هستی و ... که باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که روزی به خودم قول داده بودم که گول حرفهای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های زندگی ام... بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت و فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من! انگار صدای هشدارهایش را نمی شنیدم.  عاشقم بودی! خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا اوج قله ی سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی قلبت مأوا گزیده، برای همیشه!خودت گفتی که  حتی مرگ، توان جدا کردن ما را ندارد!خودت گفتی که این عشق در وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با مرگ تو!خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر زخم تنهایی ات!خودت گفتی که کودک ناآرام قلبت، در آغوش این عشق آرمیده است و جدایی از این عشق، مثل جدایی کودکی از مادر، ناممکن است!خودت گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را فراموش کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی بی من؟چطور شد که عشقم را از خانه ی دلت راندی؟چه چیز ما را از هم جدا کرد که از مرگ قوی تر بود؟ چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در وجودت؟چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق آرامش بخش تر بود؟ چگونه این کودک را از آغوش مادرش ربودی؟ آه! تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش کنی؟چگونه توانستی با من چنین کنی؟ تو عاشق نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!آه! اگر من عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند، غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی! اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی برای وصل، نه بهانه ای برای جدایی!اگر عاشق بودی، اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر زود به دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق ایمان نداشتی که اینقدر زود کافر شدی!اگر عاشق بودی، می دانستی که خدای عشق، یکی است..این عشق نبود، هوس بود. عشق ماندنیست، و هوس گذرا! و تو گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم را مجروح کرده؛ بیچاره دلم، گوشه ی   ویرانه های وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست آخر هم یک عاشق حقیقی به عمرش ندید!حق داشت بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به روی مدعیان عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره راهی به درون خانه می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم گرفته! احساس می کنم فریب خورده ام... کلاه عاشقی را بر سر دلم گذاشتی و رفتی...  دلم گرفته! دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد... داغی است بر دلم که  می گدازد جگرم را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من! 


 

 

اکنون که مال منی

رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان

و به عشق و رنج و کار بگو

که اکنون

همه باید بخوابند

به عشق بگو دیگر هیچ کسی جز تو

نمی‌تواند در رویایم بگنجد

ما بر فراز رودخانه‌های زمان پرواز می‌کنیم

و هیچ کسی جز تو از میان تاریکی‌ها با من سفر نخواهد کرد

هیچ کسی جز تو

که همیشه سبزی، همیشه خورشیدی، همیشه ماهی

حالا که دستانت مشت خود را باز کرده‌اند

بگذار معنی لطیفشان به زمین چکد

و من، به دنبال اشکی که از تو فرو می‌چکد

سفر می‌کنم

اشکی که مرا

تمام مرا به یغما برد

پابلو نرودا


 

ماهی کوچولو چگونه متولد شد؟؟!

سلام ،سلام به تو که مهر را از من دریغ کردی و مرا تنهاتر از قبل در این دنیای بی وفا رها کردی.

این نوشته،نامه نه!که رنجنامه پایانی است بر آنچه آغازگرش ما بودیم و خواستیم که باشیم به دور از همه وابستگی ها در کنار هم.اما اکنون در انتهای جاده ایستاده ایم.به هر حال دیگر تمام شد،آغاز پر شور و حرارت احساس،محبت و عشق...

روی سخنم با توست،تو که قرار بود همسفر زندگی من باشی،اما نه تنها همسفر راه زندگی ام نشدی،بلکه مرا از ادامه راه نیز بازداشتی.اما حالا فقط یک خواهش از تو دارم،اینکه با شجاعت تمام بایستی و به همه بگویی که <قلبی را شکستم تا دلی آزرده نشود.احساسی را لگدکوب کردم تا احساسات دیگران جریحه دار نشود.دلی را سوزاندم تا دل هایشان شاد شود غرورش را شکستم تا غرور شما خدشه دار نشود و در آخر آه و حسرت و نفرین را به جان خریدم تا دچار آه و نفرین شما نشوم>

نمی دانم جرات گفتن این حقایق را داری یا نه؟ اما من جرات و جسارت به خرج می دهم تا به تو بگویم ،پرندة مهاجرِ تو دیگر خسته شده.از نمایش زندگی بیزار است.من هرگز همراه زندگی تو نبودم و توبارها این دروغ را به راستی نشان دادی.تو پرنده کوچک شاد درونم را اسیر کردی و رنج دادی.....

تو اون کوهی که می گفتی نبودی.....نبودی.........

 

دیگر چاره ای برای ادامة راه باقی نمانده،مگر اینکه تو عوض شوی و بدانی من همان پرنده مهاجرم که اگر تو بخواهی می توانم ماهی کوچک زیبا باشم.......اگر تو بخواهی.

                       


 

 


 


به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد؟ جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است ـ و جاودانگی رازش را با تو درمیان نهاد نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را ...

 

 

 

پرستو

 

اسفند ۸٧
بهمن ۸٧

 

۱۳۸٧/۱٢/۳
۱۳۸٧/۱٢/۳
بازهم آقایون!!!!!!!
امان از دست آقایون
۱۳۸٧/۱۱/٢۸
۱۳۸٧/۱۱/٢٧
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/۱۱/٢٢

 

پرنده مهاجر
پرنده آبی تنها
Armenan

 

RSS 2.0